جمعى از نويسندگان
113
مجموعه مقالات برگزيده كنگره بزرگداشت آيت الله سيد على آقا قاضى (ره) (فارسى)
در حالات آيت الله سيد على آقاى قاضى ، نقل مىكنند كه ايشان به مغازه سبزىفروشى مىرفت و كاهوى پلاسيده و بزرگ و داراى برگهاى خشن را جدا مى كرد و مىخريد . يكى از شاگردان كه متوجه اين رفتار ايشان مىشود ، علت اين كار را مىپرسد . مرحوم آقاى قاضى در پاسخ مى فرمايد : « آقا جان من ! اين فروشنده شخصى بى بضاعت و فقير ؛ است و من گاه گاهى به او كمك مى كنم و نمى خواهم به او چيزى بلاعوض داده باشم تا اولًا آن عزت و شرف آبرو از بين برود و ثانياً ، خداى ناخواسته عادت كند به مجانى گرفتن ؛ و در كسب هم ضعيف شود . و براى ما فرقى ندارد كاهوى لطيف و نازك بخوريم يا از اين كاهوها ؛ و من مى دانستم كه اينها بالاخره خريدارى ندارد ؛ و ظهر كه دكان خود را مى بندد ، به بيرون مى ريزد ، لذا براى جلوگيرى از خسارت و ضرر كردن او اينها را خريدم . « 1 » ايشان در وصيتنامه خود ، نيكى و كمك رسانى به همه را مورد سفارش قرار دادند ؛ مگر مواردى كه مورد نهى شده است . سپس چنين مىافزايند : برحذر باشيد از اينكه به كسى آسيب برسانيد ، يا اينكه اذيت و آزار شما به كسى رسيده ، او را ناراحت و دل شكسته كنيد . « 2 » يكى از مريدان ايشان چنين نقل مىكند كه : من در مجلس آقاى قاضى شركت مىكردم ، و از نظر مالى مانند بيشتر طلاب حوزه علميه نجف اشرف بسيار در مضيقه بودم ، بيشتر شبها شام من نان و چاى بود . در يكى از شبها فقط سكه پولى داشتم كه براى خريد نان كفايت مىكرد ، و تصميم من اين بود كه در بازگشت از جلسه با آن پول نانى بخرم . در اثناى صحبتهاى ايشان كه در يكى از اتاقهاى « مدرسه هندى » صورت مىگرفت فقيرى بر ما وارد شد و طلب كمك كرد ، ناگهان آقاى قاضى دست خود را به سوى من دراز كرده گفت : آيا چيزى ( پول ) در اختيار دارى كه به اين بيچاره بدهم ؟ دست خود را در جيب كرده و آن سكه را به ايشان دادم ؛ آن را از من گرفت و به فقير داد ، سپس به سخنان خود ادامه داد . پس از ختم جلسه با دوستان خداحافظى كردم ، بدون اينكه چيزى به كسى بگويم راه منزل ( اتاق ) را در پيش گرفتم . آن شب به علت نداشتن نان ، چاى هم درست نكردم ، و به آماده كردن دروس خود شروع كردم . اين وضع ادامه داشت تا اينكه زمان استراحت فرا رسيد و در حالى كه گرسنگى مرا آزار مىداد به رختخواب رفتم . وسوسههاى شيطانى بر من يورش مىبردند ، ولى من با استغفار آنها را از خود دور مىكردم . در اين حال بودم كه در نواخته شد ، در را باز كردم ديدم آقاى قاضى است . سلام كردند و گفتند : امشب مىخواهم با تو شام بخورم آيا اجازه مىدهى ؟ ! از پيشنهاد ايشان استقبال كردم ؛ ايشان نشستند و از زير لباس خود ظرفى بيرون آوردند كه محتوى
--> ( 1 ) - سيماى فرزانگان ، ص 349 . ( 2 ) - آيتالحق ، ج 2 ، ص 92 .